Sunday, June 22, 2003
امروز بيست و يكم تيرماه سال 1382 است
امروز شنبه بيست ويكم تيرماه سال 1382 است ، بعلت سردرد ناشي از ترك سيگار (دوروز است كه سيگار را ترك كرده ام) زودتر از خواب بيدار ميشوم. دهانم را باكمي اب نمك و مسواك(بدون خميردندان) ميشورم، كتري آب را روي گاز ميزارم و سر كمد لباس ميروم و ساده ترين لباس را براي پوشيدن انتخاب ميكنم، صداي كتر ي درآمده ، بلافاصله گاز را خاموش ميكنم و يه ليوان آبجوش ميريزم و دوحبه قند در داخل ان ، سروقت يخچال ميروم ، از كره و پنير و خامه و مرباهاي رنگارنگ خبري نيست و تنها كمي از مرباي به مادرم در يخچال بود و يه قوطي شير كه انهم سهم پسر كوچولوها بود، يه قاشق مرباي به را روي تكه ناني ميمالم وبه بهمراه آبجوش خنك شده با ولع ميخورم ، آخه ترك سيگار باعث افزايش اشتهايم شده بود. همسرم را از خواب بيدار ميكنم و با بوسيدن صورت بچه ها ،خداحافظي كنان از منزل خارج ميشوم.
وارد كوچه ميشوم ، نسيم ملايمي صورتم را نوازش ميدهد و به همراه خود بوي لاستيك سوخته هاي شب گذشته را به همراه مياورد. وارد خيابان اصلي ميشوم، از كنار ايستگاه اتوبوس رد ميشوم ، دو اتوبوس خالي پشت سرهم در ايستگاه ايستاده اند و راننده هاي ان با التماس به عابرين نگاه ميكنند، عابرين هم بي تفاوت در پياده روها در حال حركت ميباشند، ديگر كسي عجله ندارد، هرقدر كه بالاتر ميروم به تعداد عابرين افزوده ميشوند، مردم همچون رود خروشاني كه سربالايي ميرود در خيابان ....... در حال حركت هستند، چهره همه انها خندان است گويي سالها نخنديده اند و امروز ميخواهند تلافي همه ان سالها را در بياورند.
ديگر دركنار مغازه ها از صف شير خبري نيست، ميوه فروشها از ترس گنديدن ميوه هايشان امروز زودتر به مغازه ها امده اند و و درحال تغيير نرخ ميوه ها هستند ، امروز قيمتها نصف شده و احتمالا فردا يك چهارم و پس فردا مجاني و الا چند روز ديگر گنديده ميشوند و بايد دور ريخت.
بعد از نيم ساعت پياده روي به محل كارم در فروشگاه بزرگ رفاه در چهار راه ..... ميرسم . و يه راست پشت صندوق خودم ميروم و و سايلم را براي كار آماده ميكنم.
ساعت 10 صبح روز شنبه بيست و يكم تيرماه سال 1382 است ، تا اين لحظه كسي به صندوق مراجعه نكرده است اما فروشگاه مملو از جمعيت است همه ميگردند ولي كسي چيزي نميخرد، انگار فقط براي گردش آمده اند.
صداي گريه كودكي از داخل جمعيت بلند ميشود ، كودك با حال گريه از مادرش پفك ميخواهد، مادر از كيفش كمي كشمش درمياورد و به كودك ميدهد و اورا ساكت ميكند. كودك ديگري از مادش نوشابه ميخواهد ، مادر بلافاصله از داخل كيفش شيشه اي را درمياورد و كمي از آن را داخل ليوان همراهش ميريزد و مقداري از اب سردكن فروشكاه را با ان مخلوط ميكند، انگاري شربت البالو درست كرده و دست كودك ميدهد و او نيز با عطش همه ان مينوشد.
ساعت 13 بعداز ظهر (وقت ناهار است) برخلاف روزهاي قبل هيچيك از كاركنان فروشگاه به رستوران نرفته اند و تعدادي از انان پشت ميزهاي خود ، غذايي را كه از منزل آورده اند ميخورند. اما من چيزي نياورده ام ، چون ساعت14 شيفتم تمام ميشود و به منزل ميروم.
ساعت 14 روز شنبه بيست ويكم تيرماه سال 1382 است ، تا اين لحظه كسي به صندوق مراجعه نكرده است ،
اما فروشگاه مملو از جمعيت است همه ميگردند ولي كسي چيزي نميخرد، انگار فقط براي گردش امده اند.
صندوق را باعدد صفر تحويل همكارم ميدهم و پس از خداحافظي از همكاران از فروشگاه خارج ميشوم.
وارد پياده روميشوم ، نسيم ملايمي صورتم را نوازش ميدهد و به همراه خود بوي لاستيك سوخته هاي شب گذشته را به همراه مياورد. در سراشيبي خيابان با سرعت بيشتري از صبح به سمت منزل حركت ميكنم
بازهم ايستگاههاي اتوبوس خالي از جمعيت و اتوبوسهاي منتظر مسافر مثل اينكه صندوق انها نيز امروز صفر بوده و مشتري نداشته اند. نيمي از مغازه هاي خيابان تعطيل هستند، در بانكها مشتري به ندرت وجود دارد ولي مردم در خيابانها در حال تردد هستند و همان خنده هاي صبح به جبران سالها نخنديدن.
در نزديكي منزل مقابل كيوسك روزنامه فروشي توقف ميكنم اكثر روز نامه ها تعطيل هستند و چند روزنامه بيشتر روي پيشخوان نيست كه چند تاي انها با تيتر درشت نوشته اند ؛ تحريم اقتصادي ملت ايران وارد سومين روز خود شد.
از خوشحالي در پوست نميگنجيدم، با لذت آزادي و خوردن اشكنه و ياد مادر برزگم وبا فكر ادامه تحريم تا سرنگوني استبداد، قدمهايم را تند كردم.
به راستي كه آزادي در دستان و قدمهاي ماست و با كمي همت وغيرت به چه راحتي ميتوان با استبداد تا سرنگوني ان مبارزه كرد.
آيا دستان و قدمهاي شما براي پيمودن اين راه آماده است؟
در اين صورت شما لياقت آزادي را داريد.
زنده باد ملت استبداد شكن ايران
پيش بسوي اتحاد و تشكيل شوراي همبستگي براي رهايي از استبداد
Sivash tehrani
rah_e_omid@yahoo.com
امروز شنبه بيست ويكم تيرماه سال 1382 است ، بعلت سردرد ناشي از ترك سيگار (دوروز است كه سيگار را ترك كرده ام) زودتر از خواب بيدار ميشوم. دهانم را باكمي اب نمك و مسواك(بدون خميردندان) ميشورم، كتري آب را روي گاز ميزارم و سر كمد لباس ميروم و ساده ترين لباس را براي پوشيدن انتخاب ميكنم، صداي كتر ي درآمده ، بلافاصله گاز را خاموش ميكنم و يه ليوان آبجوش ميريزم و دوحبه قند در داخل ان ، سروقت يخچال ميروم ، از كره و پنير و خامه و مرباهاي رنگارنگ خبري نيست و تنها كمي از مرباي به مادرم در يخچال بود و يه قوطي شير كه انهم سهم پسر كوچولوها بود، يه قاشق مرباي به را روي تكه ناني ميمالم وبه بهمراه آبجوش خنك شده با ولع ميخورم ، آخه ترك سيگار باعث افزايش اشتهايم شده بود. همسرم را از خواب بيدار ميكنم و با بوسيدن صورت بچه ها ،خداحافظي كنان از منزل خارج ميشوم.
وارد كوچه ميشوم ، نسيم ملايمي صورتم را نوازش ميدهد و به همراه خود بوي لاستيك سوخته هاي شب گذشته را به همراه مياورد. وارد خيابان اصلي ميشوم، از كنار ايستگاه اتوبوس رد ميشوم ، دو اتوبوس خالي پشت سرهم در ايستگاه ايستاده اند و راننده هاي ان با التماس به عابرين نگاه ميكنند، عابرين هم بي تفاوت در پياده روها در حال حركت ميباشند، ديگر كسي عجله ندارد، هرقدر كه بالاتر ميروم به تعداد عابرين افزوده ميشوند، مردم همچون رود خروشاني كه سربالايي ميرود در خيابان ....... در حال حركت هستند، چهره همه انها خندان است گويي سالها نخنديده اند و امروز ميخواهند تلافي همه ان سالها را در بياورند.
ديگر دركنار مغازه ها از صف شير خبري نيست، ميوه فروشها از ترس گنديدن ميوه هايشان امروز زودتر به مغازه ها امده اند و و درحال تغيير نرخ ميوه ها هستند ، امروز قيمتها نصف شده و احتمالا فردا يك چهارم و پس فردا مجاني و الا چند روز ديگر گنديده ميشوند و بايد دور ريخت.
بعد از نيم ساعت پياده روي به محل كارم در فروشگاه بزرگ رفاه در چهار راه ..... ميرسم . و يه راست پشت صندوق خودم ميروم و و سايلم را براي كار آماده ميكنم.
ساعت 10 صبح روز شنبه بيست و يكم تيرماه سال 1382 است ، تا اين لحظه كسي به صندوق مراجعه نكرده است اما فروشگاه مملو از جمعيت است همه ميگردند ولي كسي چيزي نميخرد، انگار فقط براي گردش آمده اند.
صداي گريه كودكي از داخل جمعيت بلند ميشود ، كودك با حال گريه از مادرش پفك ميخواهد، مادر از كيفش كمي كشمش درمياورد و به كودك ميدهد و اورا ساكت ميكند. كودك ديگري از مادش نوشابه ميخواهد ، مادر بلافاصله از داخل كيفش شيشه اي را درمياورد و كمي از آن را داخل ليوان همراهش ميريزد و مقداري از اب سردكن فروشكاه را با ان مخلوط ميكند، انگاري شربت البالو درست كرده و دست كودك ميدهد و او نيز با عطش همه ان مينوشد.
ساعت 13 بعداز ظهر (وقت ناهار است) برخلاف روزهاي قبل هيچيك از كاركنان فروشگاه به رستوران نرفته اند و تعدادي از انان پشت ميزهاي خود ، غذايي را كه از منزل آورده اند ميخورند. اما من چيزي نياورده ام ، چون ساعت14 شيفتم تمام ميشود و به منزل ميروم.
ساعت 14 روز شنبه بيست ويكم تيرماه سال 1382 است ، تا اين لحظه كسي به صندوق مراجعه نكرده است ،
اما فروشگاه مملو از جمعيت است همه ميگردند ولي كسي چيزي نميخرد، انگار فقط براي گردش امده اند.
صندوق را باعدد صفر تحويل همكارم ميدهم و پس از خداحافظي از همكاران از فروشگاه خارج ميشوم.
وارد پياده روميشوم ، نسيم ملايمي صورتم را نوازش ميدهد و به همراه خود بوي لاستيك سوخته هاي شب گذشته را به همراه مياورد. در سراشيبي خيابان با سرعت بيشتري از صبح به سمت منزل حركت ميكنم
بازهم ايستگاههاي اتوبوس خالي از جمعيت و اتوبوسهاي منتظر مسافر مثل اينكه صندوق انها نيز امروز صفر بوده و مشتري نداشته اند. نيمي از مغازه هاي خيابان تعطيل هستند، در بانكها مشتري به ندرت وجود دارد ولي مردم در خيابانها در حال تردد هستند و همان خنده هاي صبح به جبران سالها نخنديدن.
در نزديكي منزل مقابل كيوسك روزنامه فروشي توقف ميكنم اكثر روز نامه ها تعطيل هستند و چند روزنامه بيشتر روي پيشخوان نيست كه چند تاي انها با تيتر درشت نوشته اند ؛ تحريم اقتصادي ملت ايران وارد سومين روز خود شد.
از خوشحالي در پوست نميگنجيدم، با لذت آزادي و خوردن اشكنه و ياد مادر برزگم وبا فكر ادامه تحريم تا سرنگوني استبداد، قدمهايم را تند كردم.
به راستي كه آزادي در دستان و قدمهاي ماست و با كمي همت وغيرت به چه راحتي ميتوان با استبداد تا سرنگوني ان مبارزه كرد.
آيا دستان و قدمهاي شما براي پيمودن اين راه آماده است؟
در اين صورت شما لياقت آزادي را داريد.
زنده باد ملت استبداد شكن ايران
پيش بسوي اتحاد و تشكيل شوراي همبستگي براي رهايي از استبداد
Sivash tehrani
rah_e_omid@yahoo.com