Saturday, September 11, 2004

قهرمانان رو شنايي 

بنام رو شنايي بخش عالم هستي

خرداد ماه بود....گرما بيداد ميكرد همچون تاريكي شب....مثل هميشه براي فرار از گرما و تاريكي عجله داشتم....خيابان شلوغ بود.... وازدحام مسافر.... همه مثل هم بوديم زير گرما و تاريكي(خودي و غير خودي).... همين كه تاكسي و يا مسافركشي از راه ميرسيد خودي و غيرخودي به سمت ان هجوم ميبردند... و نهايت عده اي سوار و سايرين منتظر....و مثل هميشه غرغري و لعن و نفرين بر گرما و تاريكي....

پس از چند نوبت حمله و گريز توانستم در خودروي مسافركش كنار راننده جايي براي خود بگيرم.... گرما و تاريكي هم اينجا دست بردارنبود.... براي فرار از گرما.... به راننده گفتم... بيرون خيلي گرمه!!!!... راننده د رجواب گفت .... اينجا ازبيرون هم بدتره.... چند ساعت بشين تا بفهمي!!!!! گفتم اگر ميتونستم در خدمت بودم... و از مصاحبت شما لذت ميبردم....درهمين بين راننده دست برد ونواري در ضبط گذاشت....و گفت شايد از گرما كم كنه....

موسيقي اصيل ايراني بود.... كه با هر ضرب اهنگش ... گرما و تاريكي را پنجره هاي ماشين به به بيرون ميراند...و نسيم جانبخشي را از بيرون به داخل ميراند....گفتم ... حالا بهتر ميشه تحمل كرد.... راننده گفت... چه چيزي را.... با تعجب و اينكه ميدانستم او دنبال جواب ديگري است... گفتم ... گرما را.... و براي اينكه نااميد نشود...گفتم در شب نيز براي فرار از تاريكي هم خوبه...

راننده گفت.... مگه شما از تاريكي ميترسيد....... گفتم از تاريكي نميترسم... ولي عاشق رو شنايي هستم...... و تاريكي در دل من جايي ندارد....راننده نيش خندي زد....و اينبار عاشقانه دنده را عوض كرد....

راننده با همان نيش خند...پرسيد... شما دانشجو هستيد..... گفتم مگه فرقي ميكنه.... گفت اخه شما.... گفتم نه... ولي با دانشجويان در ارتباط هستم.... گفت پس حتما استاد هستيد .... باز گفتم خير.... ما را چه به استادي ما هنوز شاگرد كلاس اول عشق هستيم....

به مقصد نزديك شده بوديم.... پرسيدم ... مسير بعدي شما كجاست.... گفت ازادي... گفتم دور ميزنيد.... گفت مگه ميشه ازادي را دور زد..... موندم كه داره شوخي ميكنه و يا جدي ميگه.... خودرو مسافركش در مقصد توقف نمود... مسافرها يكي پس از ديگري پياده شدند.... كيف پولم را دراوردم... كه راننده گفت با هم مسير هستيم.... گفتم ولي...

خودردو براه افتاد.... گفتم شما كه مسير ت ازادي بود...ولي اينطرف به.... ميرود.... راننده گفت ... مگه شما هم مقصدت ازادي نيست..... كمي شك كردم.... نوار موسيقي را با اهنگ شادتر وطني عوض نمود...

گفتم شما راجع به همه اينطور فكر ميكني.... گفت همه كه نه.... ادمهاي خاص.... كمي ترسيدم... بخودم جرات دادم و گفتم .... شايد شما هم ادم خاصي باشيد كه دنبال ادم هاي خاص هستيد........ او كه متوجه ترس من شده بود خيلي صريح جواب داد.... يعني من مامور هستم....... گفتم شايد.... اينروزها كمي اوضاع درهم وبرهم است... راننده گفت چه او ضاعي.... گفتم شما كه مسير انقلاب و ازادي كا ر ميكنيد بهتر ميدانيد....

و راننده شروع كرد و از خودش گفت....كه چندين سال در خارج زنده گي كرده... و چند سال است كه دوباره به ايران برگشته.... و از مشكلاتش... تا اينكه چند روز قبل با شدت گرفتن ... ..او را بواسطه نوشتن شعاري در شيشه عقب بازداشت... و پس از چند روز با قرار و ثيقه ازاد نمودند... برا ي اثبات ادعاي خود مداركي راهم به من نشان داد.... كه او برا ي اطمينان گوهينامه خود را نشان داد..... علي اكبر نجفي...متولد...

پرسيدم پشت شيشه جه نوشته بودي.. گفت....زمان حكومت ستمگران به پايان رسيده است..... با او كلي صحبت كردم... و سعي نمودم به او روحيه بدهم.. و بفهمانم كه رسيدن به ازادي هزينه دارد... و شما نيز كه د راين مسير كار ميكني بايد هزينه هاي ان را قبول كني.... ضمن اينكه گفتم در رابطه با جمله شما نيز... تمامي ازاديخواهان... شاعران و انديشمندان را بايد مجرم بدانيم....

به مقصد رسيديم .. از او تشكردم و ارزو نمودم در مسيري كه براي ان تلاش ميكند موفق باشد... و او نيز كه احساس ميكرد كمي سبك شده... بدون گرفتن كرايه از من خداحافظي كرد....د رهمان شب با جستجو در لابلاي اخبار سايتهاي مختلف به خبر كوچكي دررابطه او برخوردم.... حرفهاي او كاملا درست بود....

و امروز 21/6/1383... د راخبار سايت روزنامه خواندم كه....

روزنامه: علي اکبر نجفي، يک راننده تاکسي در تهران، که در بحبوحه تظاهرات خرداد ماه سال گذشته به جرم نوشتن جمله؛ "زمان حکومت ستمگران به پايان رسيده است" بر روي خودروي مسافرکشي خود در منطقه ستارخان در تهران بازداشت و به زندان اوين منتقل شده بود، از سوي شعبه 14 دادگاه انقلاب به 6 سال زندان محکوم شده است.

حال از خود ميپرسم ... ما و تمامي انان كه براي رو شنايي قدم برميدارند... براي اين شخص .. كه نه از سكولاريسم چيزي ميداند.... و نه از اطلاعيه هاي دقيقه اي ( خود و غير خودي)در لعن و نفرين تاريكي خبري داشته....و تنها در فكر روشن نمودن شمعي(برا ي رهايي از تاريكي) با بضاعت خود بوده.... چه كار كرديم...ايا اعتصاب غذا كردن... حمايت كردن و نوشتن... و جلوي درب اين سازمان و ان سازمان... جمع شدن توانست مشكل اور ا حل كند.... او با دل خود و عاشقانه امده بود... تا شمعي روشن كند...

ولي امروز با راي صادره... شايد شمع وجود او نيز خاموش شده و خود را غرق تر از هميشه در تاريكي ميبيند و ما مدعيان مبارزه.... با اين همه عقلا.... قاد رنيستيم برا ي او كار ي بكنيم... چون همه ما به روشهاي پيچيده فكر ميكنيم... غافل از اينكه او هم قهرماني است از همين تودهها... و شايد برتر از انان كه برايشان هورا ميكشيم و كف ميزنيم....جون او با دل خودو عاشقانه امده بود براي رسيدن به رو شنايي.... بالاترين مدالها و جامها برا ي ملتي.....

و اگر ماهم داعيه عشق داريم... بياييم و به اين فكر كنيم.... كه اگر همه ما با خروش عاشقانه... درروز موعودي... ودر ساعت معيني... فقط يك شمع در پشت هر پنجره.... در كنار يك درخت تنها.... و نهايت در تمامي وطنمان براي سپاس از اين قهرمان و ساير قهرمانان روشنايي... روشن نماييم....بار ديگر شاهد خروش عاشقانه رودخانه ملت خواهيم بود... كه با دستان دل و روشن نمودن شمعي ناچيز....سكوت و تاريكي كوير را بار ديگر درهم ميشكند....

به معجزه نور شمع فكر كن


This page is powered by Blogger. Isn't yours?